يادداشت‌هاي من 2

وبلاگ تخصصي فلسفه، كلام، ادبيات عربي، فقه، اصول فقه، علوم قرآني و تفسير. هدف اين وبلاگ فتح باب گفت و گو پيرامون مسائل علوم يادشده است. يادداشت‌هاي اين وبلاگ منحصرا شخصي است و در صورت نقل از منبع ديگر نام آن ياد خواهد شد.

ی 5 - فلسفه -- اصالت وجود و رسوبات اصالت الماهیة
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٩  

معمولا مؤسسین مکاتب فکری به تمام نتایج مبانی خود و تطبیق آنها بر مسائل نمی‌پردازند. حال یا فرصت نمی‌کنند یا کاری است مشکل.

یکی از نوآوری‌های مهم صدر المتألهین که به فلسفه چهره‌ای تازه بخشید و شالوده آن را تغییر داد اصالت وجود است. چنین مبنایی تأثیر کلی بر نظام و تفکر فلسفی دارد که ساختار مباحث هستی‌شناسی رایج تا زمان ایشان را دگرگون می‌سازد. اما نه در زمان صدرا و نه با گذشت صدها سال ما شاهد تنظیم فلسفه‌صدرایی به طور کلی بر اساس اصالت الوجود نبوده و نیستیم گرچه نباید از نظر دور داشت که برخی مباحث فلسفی تأثیر لازم را از مبنای مذکور دریافت کرده‌اند ولی هنوز شاهد بقایای اصالت الماهیه در مکتب صدرایی هستیم و هنوز سرفصل‌هایی مطرح است که بر اساس مبنای اصالت الماهیّه استوار است.

به بیان دیگر و از نگاه بایدگونه و پیشینی(Normative) بر اساس اصالت وجود باید آغاز و انجام یک مسأله فلسفه از وجود باشد. اما مسائلی مانند مقولات عشر که مربوط به اجناس عالیه است و برخی دیگر مسائل نقطه آغاز آنها همان اصالت الماهیه است.

ادامه دارد


کلمات کلیدی: اصالت وجود ،فلسفه
 
ی 4- ادبیات -- منظومه إغناء المستغنی فی نظم المغنی
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥  

منظومه إغناء المستغنی فی نظم المغنی

این منظومه «تلخیص منظوم باب اول مغنی اللبیب» است که تقریبا پانزده الی ده سال پیش سروده‌ام و البته ناتمام مانده است.

در اینجا بخشی از آن را تقدیم خوانندگان گرامی می‌کنم.

الألف المفردة

الهَمْزُ حَرْفٌ لِلنّداءِ الدّانِی 

وَ أصْلُ أحْرُفٍ لِلإستِفهامِ

فَرُبّمَا أُسْقِطَ ذِی الهَمْزَة إنْ 

کَانَ خِفَا المَعنیًّ بِحَذْفِها أُمِنْ

ِللصَّدرِ و التَّصدیقِ و التّصَوُّرِ 

لِلنّفیِ و الإثباتِ تَأتی وَ حَرِیّ

لِغَیرِ الإستِفهامِ سَوِّیَتْ وَ قَدْ 

تُنْکِرُ إبطالاً وَ توبیخاً وَرَدْ

کَذا لَِتقرِیرٍ و الأمْرِ و العَجَبِ 

و لِتهکُّمٍ و لإستبطا وَقَب

أجَلْ

و «أجَلِ» استَعمِلْ جواباً کَ‍ «نَعَمْ» 

ل‍ِ «قامَ»، «هَلْ قَامَ» کذاک «لاتَنَمْ»

إذَنْ

و «إذَنَ» الجوابَ دائِماً وَفیًّ 

لِ‍ «إنْ» و «لَوْ» یکثر بَدْواً و خِفا

و لِلْجَزاءِِ غالباً و هْوَ نَصَبَ مُستقبِلاً تَلاهُ فی الصَّدرِ وَقَبَ
و لا یَضُرُّ فَصلُ «لا» و القَسَمِ و بعدَ فا و الواوِ وجهینِ اعلَمِ

إنْ

شرطٌ و نَفْیٌ أتَیا بِـ «إن» و قَد یُزادُ بَعدَ «ما» لِتوکیدٍ وَرَدَْ
و جا مُخفَّفاً فَأهْمِلْهُ إذا فعلیّهً اُدخِلَ و اللّامَ خُذا
فارِقهً و الفعلُ ناسخاً کَثَرَْ کقولنا: «انْ کانَ زیدٌ لَیَذَرُْ»
و إنْ عَلَی اسمٍ کانَ داخِلاً فَهُو اُهْمِلَ غالباً فَلاماً ألزَمُوا

أنْ

و «أنْ» ضمیرُ حاضرٍ أو ناصبٌ مضارعاً و غیرُ أیضاً واقبٌ
و هْو مُخفَّفٌ اذا لِعلمٍ أو نظیرِه تَلا و حقاً ادّعَوْا
أنّ ضمیراً زائلاً به انْتَصَبَ و عندَ بعضٍ هو تفسیراً وَجَبَْ
إنْ کان بین جملتینِ السّابقُ یَعری من القولِ و جرٌّ مُوبَقٌ
و تِلْوُ «أنْ» فى «قُل بأنْ لاتکتُبا» مرفوعٌ او مجزومٌ او قَد نُصِبا
و بعدَ «لمّا» الوقتِ زائدا کثُر یُورثُ توکیداً و فی غیرُ نزُر

إنَّ و أنَّ

و إنَّ للتّوکیدِ و الأکثرُ قَدْ قالوه: إنَّ للجوابِ قَد وَرَدَ
و قیل: تعلیلاً أتیًّ، لکنّه نوعٌ منَ التّأکید فَلْیَنْتَبِهُوا
و ذاتُ فتحٍ فرعُ ذاتِ الکسرِ فَهْیَ کمثلِها تَجی للحَصرِ
کـ «إنّما یُوحیًّ الیَّ أنمَّا»  و أوَّلَتْ و کـ «لعلَّ» فَاعْلما

أمْ

و «أمْ» بها اعْطِفْ إثْرَ هَمْزِ التّسویَةِ او همزةٍ عن لفظِ أیٍّ مُغنِیَةٌ
و اتَّصَفَ الاُوُلی بِصدقٍ وَ کَذِبٍ و بینَ جملتینِ تأویلٌ یَجِبُ
و وَسِّطِ الثّانیَ مفرَدینِ أو  ما فیهما النُّحاةُ تأویلاً أبَوْا
و بِانقطاعٍ و بِمعنی بَلْ وَفَتْ إنْ تَکُ مِمْا قُیِّدَتْ بِهِ خَلَتْ
فَهْیَ لإضرابٍ مجرّدٍ وَ مَعْ  إنکارٍ أوْ طَلَبٍ  ایضاً یُستَمَعْ
و جا لِتعیین جوابِه و إذ یَخْلُفُهُ أو فَـ «نَعَمْ» و «لا» اتّخذ
و لا یَلیها مفردٌ و قیلَ قَد یُزاد أمْ کذا لِتعریفٍ وَرَد

ألْ

«أل» حرفُ تعریفٍ و موصولٌ و قد یُزادُ و الأوّلُ نوعینِ وَرَدَْ
لِلعَهْدِ: ذِکریٌّ حُضُوریٌّ و ذا کـ «الیومَ أکمَلْتُ» و ذهنیٌّ کذا
او هُوَ لِلجنسِ فلِلأفرادِ عَمَّْ أو الخصائصِ و ماهیّهٌ أمٌّ
و صِفَهٌ صریحهٌ صِلَةُ «ألْ» فی الصِّفهِ المُشْبِهَةِ خُلفٌ دَخَلَْ
و الثالثُ الّذی یُزادُ نَظَما أقسامَهُ ابنُ مالک فَلْیُعْلَما

أما

نَبّهْ کثیراً قبلَ حَلفٍ بـ «أما» و اسمٌ کـ «حقاً» او «أحّقاً» ذا، کما
قد خالفوا، الثّانی صوابٌ فنُصِبَ ظرفاً - مع الهمزه - «ما» ها و اکتسِبْ

 
ی 3 - منطق -- کلیات خمس
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢  

کلیّات خمس، مفاهیم تحلیلی ثانوی است که انسان دربارة مفاهیم منتزع از اشیاء با دقّت خاصّی آنها را درک می‌کند؛ توضیح این که:
گاهی ما به یک شیء مانند سنگ یا چوب نگاه می‌کنیم. در اینجا مفهومی از این جسم در ذهن ما پیدا می‌شود به نام «سنگ» یا «چوب». این مفهوم اصطلاحاً «معقول اوّلی» و «مفهومی ماهوی» نام دارد؛ چون اشاره به ماهیّت آن شیء دارد و اوّلین چیزی است که آن را از شیء درک کرده‌ایم.
بعد ذهن ما روی این مفهوم ماهوی کاوش می‌کند و مثلاً مفهوم «چوب» و مفهوم «سنگ» را با هم در نظر می‌گیرد و با یکدیگر مقایسه می‌کند می‌بیند این دو مفهوم با هم یک وجه اشتراک دارند و یک وجه افتراق. در اینجا آن وجه اشتراک «جسم» است و وجه افتراق هر یک از دیگری چیزی است که در یکی پیدا می‌شود و در دیگری نیست. منطقیین در اینجا به آن مفهوم مشترک «جنس» می‌گویند و به مفهوم اختصاصی «فصل» و مجموع این دو را که با هم جمع شده‌اند «نوع» می‌نامند.
در اینجا ذهن ما مفهوم «نوع»بودن و «جنس»بودن و «فصل»بودن را از اشیای خارجی نگرفته بلکه روی مفاهیم اوّلیة ماهوی کار کرده و سپس به این مفاهیم دست یافته است. ما در عالم خارج، چیزی نداریم که آن را «نوع» یا «جنس» یا «فصل» بگذاریم.

نکتة دیگر این که این سه مفهوم وقتی برای برای ما حاصل می‌شود که ما در ذات یک شیء دقّت کنیم و به اصطلاح بخواهیم شیء را درون‌کاوی کنیم و ببینیم از چه عناصر ذاتی تشکیل شده است. می‌بینیم تمام اشیای مادی دارای این سه گونه حالت هستند. از این روست که این سه را می‌گویند «ذاتیات».
البتّه ذاتیات اگر همه با هم جمع شوند می‌شود «نوع» که تمام ذات و مساوی با ذات خواهد بود و اگر «جزء اعمّ» ذات را در نظر بگیریم که همان جزء مشترک است «جنس» می‌باشد و آن جزء مختصّ «فصل» است.
بدیهی است که ذات و ذاتیّات شیء قابل انفکاک از آن نیستند. اما گاهی حالات و اوصافی بر ذات عارض می‌شود که قابل انفکاک از آن می‌باشند مثلاً «خنده» و «راه رفتن» برای انسان. این حالات یا اوصاف، اصطلاحاً «عرَض» نام دارند. مفهوم خنده که ابتدا ذهن ما با مشاهدة خندة خارجی آن را درک می‌کند یک مفهوم ماهوی است امّا ذهن بعد از گرفتن این مفهوم ماهوی روی آن کار می‌کند می‌بیند این مفهوم قابل انفکاک از شی‌‌ء است. از این رو آن را «عرض» می‌نامد. خود مفهوم «عرض» بودن یک مفهوم ثانوی و جزو «معقولات منطقی» می‌باشد.

البتّه در اینجا یک پیوندی بین مباحث منطقی با مباحث فلسفی وجود دارد. باید توجّه داشت که کار فلسفه وجودشناسی است و لذا وقتی ما به فلسفی بگوییم وجه اشتراک سنگ و چوب و وجه افتراق آن دو چیست می‌گوید: در «مادّه» با یکدیگر مشترک‌اند و در «صورت» با هم فرق دارند؛ منظور از مادّه همان «جسمیّت» است و منظور از صورت همان «سنگ‌بودن» یا صورت «سنگ‌بودن». مجموع این ماده و صورت مساوی با آن، جسم خاص خواهد بود. حاصل این که جنس، همان مادّه است و فصل، همان صورت و نوع، همان جسم. امّا فرق نگرش منطقی با نگرش فلسفی از آن جهت است که منطقی مفاهیم مزبور را «لابشرط» در نظر می‌گیرد و فلسفی «بشرط‌لا».

از سوی دیگر بحث کلیات خمس با بحث مقولات عشر در فلسفه نیز ارتباط دارد.
علی ایّ حال برای درک تمام جوانب بحث کلّیات خمس باید با مقولات عشر از یک سو و بحث ماده و صورت در فلسفه از سوی دیگر آشنایی داشته باشیم امّا آشنایی مختصر و درون‌کاوی فشرده این بحث، همان است که ارائه شد.


کلمات کلیدی: منطق ،کلیات خمس